حكيم ابوالقاسم فردوسى

490

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

پدر رفت و به دو گفت : اى شاه نامور و خورشيد فرّ ، بدان كه سپاه بزرگى از ايران بيآمد كه نامدارى سترگ در پيش آن است . بالاى آن تنها مانندهء اسفنديار است و بس و هرگز كسى همچون او به اين دژ نيآمده است . همان نيزه‌اى را هم در اين جنگ در دست گرفته كه تو در گنبدان در دست او ديدى . دل ارجاسپ از اين سخنان ، اندوهگين گشت و با خود انديشيد كه بار ديگر آن كينهء كهن ، نو گشت . پس به سران سپاه گفت : همگى بيرون شويد و از اين دژ به سوى دشت برويد و همچون شير ژيان بخروشيد و سپاه را به جنگ آوريد . هيچيك از آن ايرانيان را شير نخوانيد و يك تن از ايشان را نيز زنده نگذاريد . پس همهء سپاه ، جگر خسته و كينه‌خواه از دژ برفتند . كشتن اسفنديار ، ارجاسپ را چون شب تاريك تر شد ، اسفنديار جامهء كارزار بپوشيد و بند آن تبنگوها را بگشود تا بادى به آن كسانى كه درون تبنگو بودند ، برسد . آنگاه بريان و مِى و خوراك و جامه و جنگ افزار بيآورد . چون خوردنى بخوردند ، به هر يك از ايشان سه جام مِى بداد تا از آن شادكام گشتند . سپس گفت : امشب شبى پر از رنج و سختى است . پس سزاوار باشد كه در اينجا نام آور گرديم . بكوشيد و مردانه پيكار كنيد و در رنج و سختىها به يزدان پناه ببريد . آنگاه اسفنديار آن پهلوانان جوياى نبرد را به سه بخش كرد . يك بخش از ايشان را در ميان دژ جاى داد تا با هر كسى بجنگند . بخش ديگر را بفرمود تا به پيش در دژ روند و دَمى نيز از پيكار و خون ريختن نيآسايند . به سديگر گروه نيز گفت : بدانيد كه ديگر نبايد هيچ نشانى از آن سركشانى كه ديشب با من مست بودند ، بيابيم . پس سر همگى آنها را با دشنه از تن جدا سازيد . آنگاه خود اسفنديار با بيست مرد از آن پهلوانان دلير تيز برفت و آن كارها را به ايشان سپرد . اسفنديار دلير زره‌دار بسان شيرى غرّان به درگاه ارجاسپ آمد . چون در